|
عسلم سلام :
یک بار دیگه درگذشت پدربزرگ عزیزتو بهت تسلییت میگم: خدا بهت صبر بده " همه ازخداییم و به سوی او میرویم" ..... نیلوفرم نازنینم عشقم نفسم دلم ای تمام زندگیم سمیه جان دوستت دارم و میپرستمت....... بیا چون نیلوفری مرداب دلم را سر سبز کن..... بیا چون باد بهاری دلم را بنواز.....
بیاکه قلبم بی تو از تپش ایستاده بیا که بی تو نفس کشیدن برایم سخت است بیا که زندگیم بی تو سرابی بیش نیست اکنون که این جملات را مینویسم تنهای تنهام خودم و یادسمیه ام.....تو را من چشم در راهم قصه ساده ست معما مشمار چشم در راه بهارم ...آری
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم...خیره به دنبال تو گشتم... تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.... من همه محو تماشای نگاهت.....
عزیزم یک بار دیگه بهت تسلییت میگم...امیدوارم غم آخرمون باشه.....که بعید میدوونم... اینو بدون که تکیه گاهی همیشه پشت سرته که میتوونی همیشه بهش تکیه بدی... خیلی دوست دارم من و قلب سنگم.. حلالم کن ....شاید فردایی نباشه... {مسعود}
نمی دونم... شاید... سلام...!
غصه نخور ...مهم نیست... تو عصری که عشق رو با الف بنویسن ، بهتر از این هم نمی شه... (اصلا فراموش کن....) راستی همیشه معتقد بودم اون دسته از آدمایی که واسه زدن حرف دلشون ، نامه می نویسن مختصری عاشقترن...! خوشحالم تو هم جزو این دسته ای ! راستش دلم بدجور گرفته مسعود... آخه بدجور شکوندیش... (پیش خدا گاهی ، هفتاد سال عبادت یک شبه به باد می ره... دیگه من که...) بگذریم ... اما... قرار نبود ... اگه کسی خیالش از وفاداری و عشق اون یکی راحت بشه ، گنجشکای بی پناه احساس اونو با تیر کمون بی تفاوتی نشونه بگیره ! قرار نبود... عشق هم مثل میوه و گل و تابستون وقتی اولشه و تازه ست .... قشنگ باشه ! قرار نبود... هر کی واسه ستاره ی خودش آسمون صاف بخواد ! قرار نبود... هر کی سرش گرم شد ، دلش رو هم سرگرم کنه ! قرار نبود... تو زندگیمون قراری باشه که قرارمون نبوده ! بازم بگذریم.... راستی خودمونیم هاااااا...........خیلی زود راه افتادی ! با حالی...!
سلام بابا بزرگ مهربونم...
دوشنبه 23 مهر1386 سلام عطر گیج کننده ی کودکی های من...
عجب قیامتی تو دلم به پا می کنه یاد اون قامت رعنات بابابزرگ... فدای اون چشای سبزت بشم ...آخ فدای اون ابروهای نازت بشم... ۴ روزه جگرم آتیش گرفت و نیومدی ...کاش بدونی چقدر دوستت دارمو دلم واست تنگ شده بابا بزرگ... کم دستاتو بوسیدم و رفتی بابا بزرگ... کم دورت گشتم و رفتی بابابزرگ نازم... دیشب که از شدت سرما می لرزیدم و از شدت ضعف و سستی ۳ روز اشک ریختن ،...نای تکون خوردن نداشتم، یاد اون زمستونی که ۱ ماه مهمونتون بودم افتادمو دیوونم کرد... یادته شبا که درس می خوندم... با اینکه مریض بودی اما تا صبح چند بار بهم سر می زدی که نکنه نفت چراغم ته کشیده باشه و من سرما بخورم... آخ که قلبم پاره پاره شدو نیومدی... دیشب از ته دل احساس می کردم یتیم شدم...آخه دیگه قد تو کی دلش حتی واسه شب بیداری های منم می سوزه... آخ که چقدر دلسوز بودی و قدرتو ندونستم... یادته بچه بودم منو رو پات می نشوندی ، واسم حرف می زدی ، می خندوندیم...تا ظهر، که دوریه مامان و بابام اذیتم نکنه... آخ که چقدر مهربون بودی و قدرتو ندونستم... پاهاتو نبوسیدمو رفتی بابابزرگ... راستی بابا بزرگ یادته اون قدر واسمون از امام علی گفتی تا بزرگ شدیم ؟... حالا می خوام بدونم امام علی تو این چند شب اومد بهت سر بزنه یا نه ؟ اونجا که تنهایی....مراقبته یا نه ... هواتو داره یا نه ؟ بابا بزرگ مومنم ....دلم می خواد واسه یه لحظه هم شده بیایی تو خوابم... باهام حرف بزنی ... آخه دلم بدجور هواتو کرده... دلم ...دل نوه ی تنهای تو ، واسه ی صدات یه ذره شده... کجایی ؟ ببین چطور دارم از دوریت اشک می ریزم... مگه دوستم نداشتی ؟ چرا تو خوابم نمیایی ؟ الهی فدای خنده هات بشم ، الهی فدای سرفه هات بشم ، الهی فدای دلواپسیهات بشم... الهی فدای مهربونیهات بشم.... کاش پیشمون می موندی.... کاش.... خدایا... خدای بزرگ و مهربون ... بابابزرگمو سپردم به تو.... مراقبش باش... خم به ابروهای نازش بیاد.... دلم ازت می رنجه...!
سلام عزیزم
خیلی دوووسسستتت دارم منو ببخش اگه ناراحتت کردم هیج وقت عشقو این قدر کوچیک نبین که به خاطر یه موضوع کوچیک اونو فراموش کنی عسلم
سلام
قبل هر چی... قبل حال و احوالای معمول ما آدما ... می خوام... یعنی می خواییم بگیم ما دو تا ( مسعود و سمیه) یه ماهی می شه زیر یه سقفیم و خیلی چیزا رو از این راهه نه چندان دور تو گوش هم .... نه ! تو دل هم زمزمه کنیم که یه وقت یادمون نره.... یه روز چقدر عاشق بودیم...تا یادمون نره یه روز چه آرزوهایی تو دلای پاکمون پرپر میزد همین !
|
|
|||