تبليغاتX
مسعود و سمیه

مسعود و سمیه

پنجشنبه 29 آذر1386

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
 
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
 
 هنوز یه قطره اشکت رو به صد تا دریا نمی دم
 
یه لحظه با تو بودن رو به عمر دنیا نمی دم
 
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
 
 قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم 
 
( دوستت دارم عزیزم)
                                                                           همسرت : سمیه
 
 
 

+ ساعت 12:58 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


جمعه 23 آذر1386

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا الصالح المهدی

شاید این جمعه بیاید،شاید

پرده از چهره گشاید شاید

خداوندا ،مهدی فاطمه ،سمیه مرا در پناه خود برای من همیشه سالم نگهدارید

برای سلامتی مهدی موعود صلوات

سمیه جان دوستت دارم

عشقت مسعود

 

+ ساعت 11:22 قبل از ظهر نويسنده ما دو تا |


سه شنبه 20 آذر1386

سمیه جان عزیز دلم ،منم دوست دارم و تا آخر عمرم می پرستمت

+ ساعت 8:11 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


سه شنبه 20 آذر1386

سلام مسعود عزیزم...

خسته نباشی همسر مهربونم...!

وقتی با صدای آروم برام حرف می زنی و من آروم آروم نفس می کشم دنیا مال منه

وقتی با صدای گرمت....با بغضی که سعی می کنی بین نگاه هات گمش کنی ولی من به وضوح می بینمش برام حرف می زنی زندگی برام شیرینه

وقتی من آروم و مظلوم فقط نگاهت می کنم و تو با چشمای زیبات...با صدای وصف نشدنیت برام حرفهای قشنگ می زنی توی آسمونم

وقتی از تصمیم های محکمی که برای آیندمون داری....و داریم....حرف می زنی خوشبخت ترین معشوق عالم هستم

از خدا می خوام همیشه تو رو برای من...سالم و شاد نگه داره

من خوشبخت ترین معشوق روی زمینم...

تو قشنگترین چشم های عالم رو داری و من خوشبخت ترینم که این چشمها مال منه

تو گرم ترین دست های دنیا رو داری و من خوشبخت ترینم که این دستها مال منه

تو زیباترین صدای زمینی و آسمونی رو داری.....و من خوشبخت ترینم که این صدا مال منه

   تو قوی ترین...زیباترین...بهترین...و عاشق ترین هستی

                                            و من به خودم می بالم که مال تو هستم

                                                          

                                                                                      همسرت : سمیه

+ ساعت 7:35 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


پنجشنبه 15 آذر1386

ESHGHAMI

NAZAMI

OMRAMI

I LOVE YOU

+ ساعت 2:34 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


پنجشنبه 15 آذر1386

ESHGHAMI

NAZAMI

OMRAMI

I LOVE YOU

+ ساعت 2:34 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


پنجشنبه 15 آذر1386

ESHGHAMI

NAZAMI

OMRAMI

I LOVE YOU

+ ساعت 2:34 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


پنجشنبه 15 آذر1386

ESHGHAMI

NAZAMI

OMRAMI

I LOVE YOU

+ ساعت 2:34 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


پنجشنبه 15 آذر1386

ESHGHAMI

NAZAMI

OMRAMI

I LOVE YOU

+ ساعت 2:34 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


پنجشنبه 15 آذر1386

سلام عزیز بهتر از جونم....مسعود خوبم :

خسته نباشی گل خوشبوی من !

نمی دونم چطور و با چه زبونی ازت تشکر کنم...

به خاطر این همه محبت و عشق که بی دریغ به پا ی من میریزی ! اما شاید اگه ....

یه کوچولو از حرفای دلمو برات بگم ...بدونی تو دل منم عشقی کمتر از عشق تو نیست....

باور کن تو هم از وقتی تو سرنوشتم...تو شب و روزم...سهیم شدی....شریک شدی...

دنیای من قشنگتر شده....بزرگتر...دوست داشتنی تر !

اصلا زندگی با تو و به خاطر تو.....تازه برام معنی گرفته...

اگه می بینی گاهی بد می شم...نق می زنم.... اذیت میکنم...یا هر اشتباه دیگه ای که دلخورت میکنه ازم سر میزنه... بدون.... از دله تنگمه !

دله تنگ برای تو... تو که حس میکنم ذره ای ازم دور شدی ...شاید این فقط یه حسه زنانه است !

با اینکه پیشمی اما گاهی حس می کنم دلم برات تنگ میشه ! میفهمی که !

نمی دونم تا حالا حسی اینطوری داشتی یا نه ؟!!

اما من...یعنی همه ی زنها...کافیه ذره ای تغییر حتی به اندازه ی یه اخم تو صورت شوهرشون ببینن... ( واسشون مهم نیست از خستگیه یا هر چیز دیگه )

دلشون میگیره...

حسابی هم میگیره...و شروع به نق و نوق و بهانه گیری می کنن ...عین من !

مثل دیشب من .... نه دلم هوای خیابون رو داشت نه هیچ تفریح دیگه ای ... واسه من بیرون رفتن از خونه...فقط بهانه ای هست واسه با تو بودن...همین !

و گر نه...اگه ۱۰۰ سال هم آسمون رو نبینم اما تو یه لحظه...حتی یه لحظه ازم جدا نشی....غمی نیست... به خود خدای آسمون راست میگم عزیز !

 به هر حال.... می خوام بگم...منم دوستت دارم... خیلی زیاد .

 

 

+ ساعت 1:50 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


چهارشنبه 14 آذر1386

+ ساعت 9:10 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


عاشقم بر خال لبت ای یار

چهارشنبه 14 آذر1386

عزیزم سمیه جان سلام بر خالق مهربانت که این چنین گلی را به من داد،و سلام بر تو ای بانوی شهر دل عاشقم ،که بی تو خرابه ای بیش نیست...........

آیا میدانی که از وقتی تو آمدی در سرنوشتم دیگر از خدا چیزی نمی خواهم جز سلامتی تو گل خوشبو ،تو ناز من،تو فرشته دنیایه دل پریشانم،تو تو تو تو ......

دیگر زبانم تکان نمی خورد چون هر چه از تو بگویم باز هم کم است ،دیگر کلمات هم از گفتن صفاتت قاصرند

هر وقت می بینمت هیچ کم و کسری ندارم و فقط به این می اندیشم که من بی نیازترین مرد جهانم .......

و فقط تو نیازمی ووووووووووسسسسلللااااااااااممم

وقتی بر چهره سرشار از عشقت می نگرم پر از امید میشوم،آن خال های ناز صورتت مرا به عالمی فراتر از این دنیای مادی میبرد....

هر کدام از این خالها صدها سال نوری مرا از این دنیا دور کرده و به دنیای عشقت نزدیکتر می کند،

من و تو عشق و محبتی داریم،حال و صفایی داریم،و زندگی خواهیم ساخت که حتی سرعت نور هم به گرد آن نخواهد رسید

به امید و یاری او

+ ساعت 9:6 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


دوشنبه 12 آذر1386

عزیزم سمیه جان در یک جمله می خواهم بگویم:

زندگی بی تو برای من سرابی بیش نیست

زندگی بی نام تو برای من زندانی بیش نیست

زندگی،زندگی،زندگی،

فقط،فقط،فقط

با گل روی تو

با نام تو

با خنده هایت

با عشق تو

و قلب پاک و مهربانت معنا دارد

دوستت دارم و می پرستمت........

الهی عشقش را در دلم روز به روز بیشتر کن.....

آمین یا رب العالمین

+ ساعت 4:26 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


جمعه 2 آذر1386

 سلام گلم:

وقتی که خالی از زندگی بودم

وقتی که جاپاهای مرگ بر پیکر یخ زده ام منجمد می شد

در من جاری شدی....

حسه قشنگی در من جاری شد

سرشار از زندگی، یکپارچه آتش، مرگ از من گریخت

نفسی شدی برای تموم نفسهایی که اسیر بغضم بودن.

تو در من جاری شدی....

تموم زندگیم باش، حصارهای غمم را بشکن.

فردا ناباورانه انتظار من و تو را می کشد.

عزیزم عاشقتم..........


مسعود

+ ساعت 12:36 بعد از ظهر نويسنده ما دو تا |


جمعه 2 آذر1386

سلام،سلامی به گرمایه دستها،بوسه ها وتمام وجود نازت.....عاشقتم

سمیه جان:عزیز دلم این روزهاو این ماهها هر چه میگزرهبه تو ودل نازت وابسته تر می شم....به تو عادت کردم مثل گلبرگی به شبنم

روزهای سختی رو پیش رو داریم،روزایه بی هم بودن ،خیلی سخته،سسخخختت!

 پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

عزیزم دلم خیلی برات تنگ میشه ولی چاره ای نیست جز تحمل .....بیادتم در هر دم و بازدم....و گاهی ممکنهکنم  

گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دله تنگه

عزیزم برات زنگ میزنم...منتظرم باش تا برگردم

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه

عشق عاشق با سفر کردن کم نمیشه

خیلی دوستت دارم سمیه جانم

همسرت مسعود

+ ساعت 0:5 قبل از ظهر نويسنده ما دو تا |